ﻣﻌﻨﯽ ﺷﻌﺮ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺳﺮ ﺁﻏﺎﺯ

 

ﺑﯿﺖ ﺍﻭﻝ = ﺍﯼ ﺧﺪﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﻧﺎﻡ ﺗﻮ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻧﺎﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺎﺭﻫﺎﺳﺖ.

ﺑﺪﻭﻥ ﻧﺎﻡ  ﺗﻮ ﮐﺘﺎﺏ ﺭﺍ  ﻧﻤﯽ ﮔﺸﺎﯾﻢ.


ﺑﯿﺖ ﺩﻭﻡ = ﺍﯼ ﺧﺪﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﻫﻤﺪﻡ ﺟﺎﻧﻢ ﺍﺳﺖ.

ﺟﺰ ﻧﺎﻡ ﺗﻮ ﺑﺮ ﺯﺑﺎﻧﻢ ﻧﯿﺴﺖ.


ﺑﯿﺖ ﺳﻮﻡ = ﺍﯼ ﺧﺪﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﮔﺸﺎﯾﻨﺪﻩ ﯼ ﻣﺸﮑﻼﺕ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﻮﺟﻮﺩﺍﺕ ﻫﺴﺘﯽ

ﻧﺎﻡ ﺗﻮ ﮐﻠﯿﺪﯼ ﻫﺴﺖﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﮐﺎﺭﻫﺎﯼ ﻓﺮﻭﺑﺴﺘﻪ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ.


ﺑﯿﺖ ﭼﻬﺎﺭﻡ = ﺍﯼ ﺧﺪﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﺁﻓﺮﯾﻨﻨﺪﻩ ﺟﻬﺎﻥ ﻫﺴﺘﯽ.

ﻭ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﻗﺪﺭﺕ ﺁﻥ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺗﻮ ﻗﺪﺭﺕ ﻧﻤﺎﯾﯽ ﮐﻨﺪ .


ﺑﯿﺖ ﭘﻨﺠﻢ = ﺍﯼ ﺧﺪﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﻗﺼﻪ ﯼ ﻧﮕﻔﺘﻪ ﻧﺸﺎﻥ ﺩﺍﺩﻩ ﻧﺸﺪﻩ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯽ.

ﻭ ﺍﺯ ﻧﺎﻣﻪ ﻧﺎﻧﻮﺷﺘﻪ ﻧﺸﺪﻩ ﺧﺒﺮ ﺩﺍﺭﯼ.


بیت ششم = ای خدا به لطف و عنایت خود

مرا به جایی که دوست داری برسان 

 


بیت هفتمخدا یا مرا از خودخواهی نجات بده 
و با نور خودت آشنا کن

 

ﻧﻈﺎﻣﯽ ﮔﻨﺠﻮﯼ

 


برچسب ها: معنی شعر , هفتم , بهترین سر آغاز , گام به گام

تاريخ : جمعه شانزدهم اسفند ۱۳۹۸ | 19:31 | نویسنده : E & M |

خداوند به حضرت عیسی چه فرموده است؟تا زنده است نماز بخواند، به نیاز مندان کمک کند، نسبت به مادرش مهربان باشد،ستمکار، زور گو و بد اخلاق نباشد.


چرا حاکم ستم گر دستور داد تا عیسی را به دار بیاویزند؟ چون مردم به ایشان ایمان آورده بودند.


لقب پیامبر چه بود؟ احمد


لقب حضرت عیسی چه بود؟ مسیح


نام کتاب آسمانی حضرت عیسی؟ انجیل


حضرت عیسی برای هدایت کردن چه قومی فرستاده شد؟ قوم بنی اسرائیل


بشارت یعنی چه؟ مژده


سود مند یعنی چه؟ مفید


نام مادر حضرت عیسی چه بود؟ مریم



اگر سوالی داشتید با ما درمیان بگزارید 
با تشکر 


برچسب ها: درس چهارم , کلاس پنجم , از نوزاد بپرسید , گام به گام

تاريخ : جمعه شانزدهم اسفند ۱۳۹۸ | 19:5 | نویسنده : E & M |

چه خبر؟(۱) 


چگونه تصویر اجسام بر روی پرده‌ی شبکیه دیده می شود؟​​​​​​برای اینکه جسمی را ببینیم باید نور به اندازه‌ی کافی وجود داشته باشد . نور به جسم برخورد می کند و بازتاب آن ابتدا به قرنیه می رسد و بعد از تریق مردمک وارد چشم ما می شود و بعد از رد شدن از عدسی تصویر جسم بر روی پرده‌ی شبکیه تشکیل می شود.


کار سلول های ویژه‌ی شبکیه چیست؟سلول های ویژه‌ی شبکیه نور را به پیام عصبی تبدیل می کنند. نام دیگر سلول های ویژه‌ی شبکیه گیرنده‌ی نور نام دارد.


لاله‌ی گوش چیست؟ ​​​​​​قسمت بیرونی گوش است که صدا ها را از محیط می گیرد و به سمت گوش هدایت می کند.


مجرای شنوایی چیست؟ صدا ها را به سمت درونی تر گوش می فرستد.


​​​​​​پرده‌ی گوش چیست؟ در انتهای مجرای شنوایی قرار دارد.


استخوان های کوچک گوش چیستند؟ در بخش میانی گوش هستند که لرزش صدا را به بخش حلزونی گوش منتقل می کنند.


بخش حلزونی گوش چیست؟ سلول‌ها گیرنده‌ی شنوایی در بخش حلزونی هستند.


عصب شنوایی چیست؟ پیام شنوایی را دریافت کرده و به مغز می برند.


بخش رنگی چشم چه نام دارد؟ عنبیه


مردمک در کجای چشم جای دارد؟ وسط


بیشتر قسمت های چشم درون استخوان کجا قرار دارند؟ استخوان سر


با زیاد شدن نور مردمک چه میشود؟ تنگ


با کم شدن نور مردمک چه می شود؟ گشاد


​​اگر سوالی راجب علوم پنجم ابتدایی داشتید با ما در میان بگذارید.

با تشکر 

​​​​​


برچسب ها: علوم , علوم پنجم ابتدایی , چه خبر , چه خبر ۱

تاريخ : جمعه شانزدهم اسفند ۱۳۹۸ | 15:51 | نویسنده : E & M |

جواب سوالات درس های 1 هدیه پنجم

 

اولین سوره: حمد                 


آخرین سوره: ناس


بلند ترین سوره: بقره


سوره هایی بنام پیامبران خدا: محمد، ابراهیم،نوح، یونس،هود.


سوره هایی بنام جانوران: عنکبوت ، فیل، بقره(گاو)


سوره ای بنام یکی از روز های هفته: جمعه


سوره هایی به نام پدیده هایی در طبیعت: زلزال(زلزله)، رعد، لیل(شب).


سوره ای به نام یکی از قسمت های نماز: سجده


 


برچسب ها: هدیه های اسمان , درس پنجم , دسته گلی از اسمان , گام به گام

تاريخ : جمعه شانزدهم اسفند ۱۳۹۸ | 0:16 | نویسنده : E & M |

آشنایی با نشانه های نگارشی

اصلی ترین نشانه ها

 

۱) نقطه چیست؟نشانه ایی که جمله را پایان می دهد

۲)ویرگول چیست؟نشانه ی مکث کوتاه

​​​​​​۳)علامت سوال چیست؟در آخر جمله های پرسشی به کار می آید

۴)علامت تعجب چیست؟در آخر جمله های تعجب آور به کار می آید

 

اگر علامت دیگری مد نظر دارید خواهشمند است در جایگاه نظرات اعلام نمایید.


برچسب ها: آموزش نشانه های نگارشی , نشانه های نگارشی , فارسی , نگارش

تاريخ : پنجشنبه پانزدهم اسفند ۱۳۹۸ | 22:58 | نویسنده : E & M |

خلاصه نویسی

                                 آوازی برای وطن

بخوان و بیندیش

صفحه‌ی ۶۲ نگارش کلاس پنجم.

پرنده ای بود بنام زاغ بور در قفس زیبایی که آنجا جای گرم و نرمی بود زندگی می کرد اما خوشحال نبود . صاحب زاغ بور هم که دید آن پرنده خوش حال نیست در قفس را باز کرد . زاغ بور هم که به دنبال وطنش بود از آن قفس طلایی رفت تا به وطنش بود از آن قفس طلایی رفت تا به وطن خودش برسد. رفت و رفت به سپیدار زیبایی رسید ولی از آن گذشت تا به وطنش برسد . باز هم پر زد و رفت تا به جویبار زلالی رسید ولی از آن گذشت تا به وطنش برسد.باز هم پرواز کرد و رفت به باغیذکه پر از پرنده‌های زیبا بود رسید در یکی از لانه ها نشست و شب را گذراند و صبح به پرواز درآمد.به یک کشتی رسید می خواست به وطنش برود مرغ ماهی خوار پیر به او گفت نمی شود چون تو فان های بزرگی در راه است ولی زاغ بور به حرف او گوش نکرد برای او وطن از همه چیز مهم تر بود بنا بر این به راه خود ادامه داد.د ر طول راه به توفان های بزرگی برخورد کرد روی تخته سنگی افتاد وقتی بلند شد چیزی یادش نمی آمد، بال هایش درد می کرد ولی او به دنبال وطنش بود بنا براین تمام درد هایش را فراموش کرد و ادامه داد بعد از رسیدن به کوهسار و چیز های دیگر به دشت بزرگ رسید .آنجا پر از خار بود، تنش داغ شده بود که چند پرنده هم نوع خودش را دید . از دور چیزی مشخص نبود کمی که جلوتر رفت متوجه شد که آنان دوستانش هستند بعد از آن در آنجا خانه‌ای ساخت و در وطنش ماند و روزگار خویش را سپری کرد.

نام های پیش نهادی: وطن من، وطنم کو، صحرای خشک، با ارزش بودن وطن، وطن زندگی من


برچسب ها: صفحه ۶۲ , نگارش , نگارش پنجم ابتدایی

تاريخ : پنجشنبه پانزدهم اسفند ۱۳۹۸ | 22:39 | نویسنده : E & M |

حکایت

درخت گردکان

روزی مردی سوار بر الاغش به یک جالیز خربزه رسید. خسته و تشنه ،زیر سایه‌ی درخت گردویی که کنار جالیز بود، رفت وآنجا دراز کشید.او کهاز دیدن بوته های خربزه و درخت گردو، به فک. فرو رفته بود، پیش خودش گفت:«درخت گردکان به این بلندی، درخت خربزه الله اکبر!ذمن که از کار خدا هیچ سر در نمی آورم؛آخر چگونه خربزه‌ی به آن بزرگی را روی بوته‌ای به آن کوچکی و گردوی به آن کوچکی را روی درختی به این بزرگی ، آفریده‌است!».

در همین فکر بود که ناگهان ، گردویی از شاخه جدا شد و به پیشانی اش خورد.

مرد، به خود آمد و دست به دعا برداشت و گفت:« خدایا شکرت.حالا می فهمم که اگر خربزه‌ای به آن بزرگی را روی درخت قرار داده بودی و اکنون به جای گردو ، آن خربزه به سرم خورده بود،چه بلای وحشتناکی به سرم می آمد».

 

------------------------------------------------------------------------------------

حکایتی که خواندید،با کدام یک از مثل ها نسبت دارد؟

عقلش به چشمش است.


برچسب ها: حکایت , درخت گردکان , حکایت درخت گردکان , حکایت کلاس پنجم

تاريخ : پنجشنبه پانزدهم اسفند ۱۳۹۸ | 17:21 | نویسنده : E & M |

درس پنجم

چنار و کدوبن

بوته‌ی کدویی در کنار چنار کهن سال و بلند قامتی رویید؛ در مدت بیست روز، قدکشید،از تنه‌ی درخت پیچ خورد و به بالاترین شاخه‌ی چنار رسید . همین که خود را در آن بالا دید باورش شد که خیلی بزرگ شده است . نگاهی به چنار کرد و... 

پرسید از آن آمار که« تو چند ساله‌ای؟»

گفتا«دویست باشد و اکنون زیادتی است»

خندید ازو کدو ، که « من از تو، به بیست روز برتر شدم ، بگو تو که این کاهلی ز چیست ؟»

او را چنار گفت : که« امروز، ای کدو با تو مرا هنوز نه هنگام داوری است فردا که بر من و تو وزد باد مهرگان آنگه شود پدید ، که نامرد و مرد کیست».

 


درست و نادرست

  1. کدوبن ، در کنار چنار رویید . ص
  2. بوته‌ی کدو پس از بیست روز محصول می دهد. ص
  3. باد مهرگان ، کدو و چنار را از بین می برد.​​​​ غ​​​​

برچسب ها: درس پنجم , چنار و کدوبن , درست و نادرست , درس چنار و کدوبن

تاريخ : پنجشنبه پانزدهم اسفند ۱۳۹۸ | 17:2 | نویسنده : E & M |

حکایت

           زیرکی

مردی مقداری زر داشت و چون به کسی اعتماد نداشت، آن را ببردو زیر درختی دفن کرد. بعد از مدتی بیامد و زر طلبید ،باز نیافت و با هرکس که گفت،هیچ کس درمان ندانست.او را به حاکم نشان دادند. پس نزد او رفتم چگونگی را بیان کرد.

حاکم فرمود:«تو باز گرد که من فردا زر تو حاصل کنم!».

آن گاه، حاکم طبیب را نزد خود خواند و گفت:« ریشه‌ی فلان درخت، چه دردی را درمان می کند؟».

گفت:« فلان درد را».

حاکم از جمله‌ی طبیبان شهر بپرسید که « در أین روز ها چه کسی از فلان درد، شکایت کرد و شما او را به فلان درخت، اشارت کردید؟».

یکی گفت:« یک ماه پیش، مردی بیامد و از آن درد شکایت کرد.من او را به آن درخت،اشارت کردم».

پس، حاکم فرستاد و آن مرد را طلبید و به نرمی و درشتی زر را بستد و به صاحب زر، باز داد!                                 ​​​​​                                  

                             باز نویسی از جوامع الحکایات، محمد عوفی

مفهوم این حکایت با کدام یک از مثل ها تناسب دارد؟

بار کج به منزل نمی رسد.

خلاصه‌ی حکایت(زیرکی):

مردی مقداری طلا داشت . برای اینکه به کسی اعتماد نداشت آنان را دفن کرد . پس از مدتی باز گشت و طلا های خود را خواست ولی هر چقدر گشت آنان را پیدا نکرد. به پیش حاکم رفت و موضوع را بیان کرد. حاکم به پزشکان گفت. یکی از آنان گفت یک ماه پیش فردی آمد و از فلان درد شکایت کردو من فلان درخت را نشان دادم . حاکم آن مرد را خواست و طلا های مرد را به آن فرد باز گرداند.


برچسب ها: حکایت , حکایت کلاس پنجم , حکایت زیرکی , خلاصه

تاريخ : پنجشنبه پانزدهم اسفند ۱۳۹۸ | 16:17 | نویسنده : E & M |

حکایت

            وطن دوستی

«هنوزم ز خردی به خاطر درست             که در لانه‌ی ماکیان ، برده دست

به منقارم آن سان به سختی گزید            که اشکم چوخون از رگ آن دم،جهید

پدر، خنده بر گریه‌ام زد که هان!              وطن     داری     آموز     از   ماکیان»

                                               (علی اکبر دهخدا)

مفهوم أین حکایت با کدام یک از مثل ها تناسب دارد؟

میهن دوستی، نشانه‌ی ایمان است.

معنی این حکایت چه می باشد؟ توضیح دهید.

هنوز از دوران کودکی به یاد دارم که در لانه‌ی پرندگان(مرغان)دست بردم.با منغارش دستم را به صورت بدی می کرد. که در آن لحظه اشکم مثل خون از چشمانم جاری شد.پدر از گریه‌ی من ، خنده‌اش گرفت که از مرغان عشق به وطن(میهن دوستی) را یا بگیر.​​​​​​


برچسب ها: حکایت , حکایت کلاس پنجم , وطن دوستی , حکایت وطن دوستی

تاريخ : پنجشنبه پانزدهم اسفند ۱۳۹۸ | 16:0 | نویسنده : E & M |
حکایت

بوعلیوبانگ گاو

یکی از بزرگان، بیمار شده بود، چنان که تصور می کرد ، گاوشده است.پس همه روز ، بانگ می کردو این و آن را می گفت:(مرا بکشید که از گوشت من هریسه نیکو آید.)

کار او به درجه ای بکشید که هیچ نمی خورد و اطبادر مهاجرت عاجز ماندند.سر انجام ، خواجه ابو علی سینا را آوردند تا او را علاج کند.

خواجه قبول کرد و گفت:( گاو کجاست تا او را بکشم؟!).

جوان، همچوگاو، بانگ کرد، یعنی اینجا هستم!

خواجه بوعلی گفت:( او را به میان سرای آورید و دست و پای او را ببندید و بخوابانید.)

بیمار چون آن شنید، بدوسدوجلو آمد،و بر پهلوی راست؛ خفت و پای او سخت ببستند.پس خواجه بو علی بیامد و کارد بر کارد مالید و نشست و دست بر پهلوی او نهاد ، چنان که عادت قصابان باشد. پس گفت:(وه! این چه گاو لاغری است ! این را نمی توان کشت،علف دهیدش تا فربه شود.)

پس، خواجه ، برخاست و بیرون آمد و حاضران را گفت :( دست و پای او را بگشاییدو خوردنی، آنچه فرمایم پیش او برید و او را گویید : بخور تا زود فربه شوی.)

چنان کردند که خواجه گفت. خوردنی پیش او بردند و او می خورد، بدان امید که فربه شود، تا او را بکشند . پس ، یک ماه سپری شد و چنان که خواجه بو علی فرموده بود ، کاملا صحت یافت.

                     چهار مقاله، نظامی عروضی

مفهوم این حکایت با کدام مثل تناسب دارد؟

عقل سالم در بدن سالم است.


برچسب ها: حکایت , حکایت کلاس پنجم , کلاس پنجم ابتدایی , کلاس پنجم

تاريخ : پنجشنبه پانزدهم اسفند ۱۳۹۸ | 15:39 | نویسنده : E & M |