حکایت

درخت گردکان

روزی مردی سوار بر الاغش به یک جالیز خربزه رسید. خسته و تشنه ،زیر سایه‌ی درخت گردویی که کنار جالیز بود، رفت وآنجا دراز کشید.او کهاز دیدن بوته های خربزه و درخت گردو، به فک. فرو رفته بود، پیش خودش گفت:«درخت گردکان به این بلندی، درخت خربزه الله اکبر!ذمن که از کار خدا هیچ سر در نمی آورم؛آخر چگونه خربزه‌ی به آن بزرگی را روی بوته‌ای به آن کوچکی و گردوی به آن کوچکی را روی درختی به این بزرگی ، آفریده‌است!».

در همین فکر بود که ناگهان ، گردویی از شاخه جدا شد و به پیشانی اش خورد.

مرد، به خود آمد و دست به دعا برداشت و گفت:« خدایا شکرت.حالا می فهمم که اگر خربزه‌ای به آن بزرگی را روی درخت قرار داده بودی و اکنون به جای گردو ، آن خربزه به سرم خورده بود،چه بلای وحشتناکی به سرم می آمد».

 

------------------------------------------------------------------------------------

حکایتی که خواندید،با کدام یک از مثل ها نسبت دارد؟

عقلش به چشمش است.


برچسب ها: حکایت , درخت گردکان , حکایت درخت گردکان , حکایت کلاس پنجم

تاريخ : پنجشنبه پانزدهم اسفند ۱۳۹۸ | 17:21 | نویسنده : E & M |